src="http://files.myopera.com/asouteh/files/05_%20Sayad.mp3"


بيستون
 

بنام خدا
شايد اين پنجشنبه برای شما روز خوبی بوده شايد حتی بهترين روز زندگی بعضی از شما ها بوده باشه.
برای من اما مثل خيلی از روزای ديگه به کندی گذشت. به کندی يک عمر.
خوب ديگه منم جز اينجا جايی رو ندارم که خودمو خالی کنم. شايدم بخاطر بد بودنم ناچارم که اينجا حرف بزنم. آخه آدمای بد هميشه تنهان. مخلص اينکه دست به نوشتن شدم.
پنجشنبه آخرين قسمت برنامه ای که می خواستيم برای شبکه 4 آماده کنيم ساخته شد و تدوينش رو تموم کردم. از مدتها قبل به فکر ساختن قسمت دوم برنامه ای بوديم تحت عنوان "مردمان فراموش"
يک مقدار از امور تصوير برداری اون برنامه باقی مونده بود و من چون تدوين قسمت دوم رو بعهده گرفته بودم می خواستم خودمم باشم سر صحنه فيلم. خوب . مدتی بود که پيشنهاد خوبی از طرف يک شرکت بهم شده بود و موقعيت شغلی و درآمد بالايی داشت. يه تهيه کننده که من هميشه مديونش هستم و باعث شد يکی از فيلمهامون بره واسه قسمت مسابقه جشنواره رشد منو چند ماهه معروف کرد و منم نخواستم بهش جواب رد بدم. در هر حال از نظر کاری هم خوب. کارم بد نبود يا بقول اونا عالی بود. ماهی 400هزار هم پيشنهادشون بود. خوشحال بودم که جواب تلاشهامو گرفتم از خدا. بگذريم.
ناصر عبداللهی رو که می شناسين. ايشون هم که چند وقتيه با هم آشنا شديم آمده بود شرکت و با هم رفتيم. آره پنج شنبه رفته بوديم جايي که اونجا انگار آخرين روز خدا بود.
مردمای فراموش شده ای که دست نياز به سوی کسی دراز نمی کردن. آدمايی که با چشمای بی فروغ به ما خيره شده بودن. يکی از اونا دبير زبان بود. يکی ديگه مهندس راه و ساختمان. يه آهنگ ساز هم بود. اول رفتيم به سمت استخر کوچيکی که وسط حياط بزرگ محوطه بود. از چند نما مشغول تصوير برداری شديم. کمی بعد سراغ نيمکتهای محوطه رفتيم. جايی که چشمانی منتظر شنيدن کلمه ای محبت بودن. وقتی به چهره ها دقيق شدم خطوط روزگار رو ديدم که با عدم رابطه عاطفی درهم پيچيده بودن. هر يک به نوعی تمنای مصاحبه داشتن. هر کدوم نياز به خالی شدن رو حس می کرديم. رفتم سراغ يکی. از اينکه چطور بچه هاش اونو آورده بودن و رفته بودن حرف زد. از اينکه چرا ما آدما به همديگه مثل ماشين نگاه می کنيم و چرا بعد از يه مدت از هم سير می شيم. از نياز حرف زد و تمنای محبت. می گفت دلم می خواست هميشه دور و برم شلوغ باشه. ولی از نوه هام نه از امثال خودم. می گفت دلم می خواست کسی چشم انتظارم بود هميشه. حتی باهام دعوا می کرد که چرا خبری از خودت نميدی. تو چشام خيره شده بود و گفت: ولی اينجا اگه همه چشم انتظار رفتن هم هستند. همه دعا می کنن که دوستای پيرشون زودتر برن و راحت شن از اين يکنواختيه روزگار بی معرفت. نتونستم بمونم. رفتم کنار شير آب. پيرمرد هنوزم نگام می کرد.
دبير زبان رو ديدم که داره انگليسی درس ميده به دوستاش. چند نفر و دوره خودش جمع کرده بود و کمی ناشيانه انگليسی حرف می زد. وارد جمعشون شدم. پرسيدم می تونم بشينم؟ با خوشرويی گفت: مهندس جان. اومدی ايرادمونو بگيری؟ گفتم: نه استاد من از سر تا پا ايرادم و کوچيک شما. خيلی شوخی وار و داش مشتی وار گفت: آقايی... چند تا سوال کرد به انگليسی. می خواست منو امتحان کنه. سوالاش در مورد زندگی بود و فرزند و خونواده. وقتی فهميد مجردم. سرشو تکون داد و گفت: يانگ من. بی هپی اند بی ريلکس تيل گاد تيک يور لايف. لايک می. تعجب کردم که با اون قيافه خندان چرا اونهمه از زندگی مشترک ناراحته. ازش خواستم که با اونم مصاحبه کنيم. قبول کرد. رفتم سراغ گروه و آوردمشون اونجا.
از ارتباطهای خودش و همسرش گفت. همسرش با کمک بچه هاش اونو تحويل اين مکان داده بودند و خودشون تموم دارايی اونو گرفته بودن . می گفت جذابيتهای زيادی تو کار و زندگيش بوده و آدم موفقی بوده. واسمون شعر هم خوند. از فروغ. از شاملو. از مولانا. آواز هم بلد بود. دلهامون رو لرزوند سوز آوای بگذشته از بارون تنهاييش. می گفت کاری نکنين که مثل خونواده من افراد واستون کمرنگ بشن چشماتونو به حقيقت باز کنين دوستی هاتونو محکم کنين.
انگار خيلی حرف زد. چون يکی از پرستارا اومد دنبالش و گفت آقای .... وقت آمپول تونه. با لبخند جواب نگاههای کنجکاومون رو داد که : قند دارم.
بچه ها رفتن دنبال تصاوير داخل ساختمون. من و آقای عبد اللهی هم کنار باغ قدم می زديم. از دور صدای آواز يک مرد می اومد. رفتيم به سمت صدا. ناصر خيلی افسرده بود منم حال بهتری نداشتم. ناصر يه دختر 10 ساله داره که خيلی از شعرهای پدرشو می خونه. می گفت که دوست دارم کاری نکنم که دخترم منو بياره اينجا. دلم سوخت. نزديک صدا رسيديم. پشت يه درخت. يه مرد حدود 45 سال لميده بود و با علفها بازی می کرد. شعر "شد خزان " رو می خوند از بديع زاده.
" برو ای از مهر و وفا عاری... برو ای عاری ز وفا داری
که شکستی چون زلفت عهد مرا...
دريغ و درد از عمرم .... که در وفايت شد طی...
ستم به ياران تا چند ... جفا به عاشق تا کی..."
نتونستيم نريم کنارش بس که سوزناک می خوند. ناصر رو شناخت و خيلی يکه خورد. از نگاش خونديم که می خواد خالی بشه. کنارش يه دفتر خاطرات هم بود. خطاط بود. نمونه کاراش رو که نشون داد حس کرديم که دل سوخته ای داره. از بی وفايی روزگار حرف می زد و اينکه هيچکس و نداره. خونوادش رفته بودن آمريکا و اون نتونست اين غم عظيم بی معرفتی رو تحمل کنه. بازخريد کرده بود خودشو و اومده بود جايی که فراموش بشه. الحق که چه جايی اومده بود.
زن جوونی اومد کنارمون. فقط می گفت : دهاتی هستم. آوردنم اينجا. برادرام ارث و ميراثمو خوردن. زدن تو سرم و آدرس دهاتمون و حتی اسم دهات يادم نيست. پرسيدم خوب چرا تو روزنامه آگهی نميدی تا فاميلها بيان دنبالت. خنديد و رفت.
کسی گفت: جوون اگه بدونن زندست ميان راحتش می کنن. با تعجب نگاش کردم.
تو دنيا هيچوقت نخواستم گدايي کنم. مخصوصا محبت رو. هميشه اينجور بودم. ولی مدتی بود می خواستم واسه بعضی آدما مهم باشم. از همه چيز می گذشتم تا خوشحال کنم. ولی ديدم بعضی وقتها بعضيا دوست ندارند از حال هم باخبر بشن. تو محيط عاطفی و دوستانه ای بزرگ شدم و الحمد که محيط کارم هم همينطوره و اگه منو يه روز نبينن فوری همه جا زنگ ميزنن و نگرانم ميشن. فقط می تونم خدا رو شکر کنم که خدا منو اينجوری دوست داره. خب شايد بخاطر اينه که دلم مهربون و پاکه. شايد هم می خواد منو امتحان کنه. مدتی بود که افسرده شده بودم. ظاهرم نشون نمی داد ولی بهم ريخته بودم. مريضی مادرم هم تاثير زيادی داشت. بعد از فوت پدرم. تنها کسی که دلش هميشه می خواست منو ببينه اون بود. مثل همه مادرا. تنها مادر هست که بی توقع محبت ميکنه و حتی با ناملايمت هامون خم به ابرو نمياره و اگه ناراحت هم بشه واسه چند لحظه است.
آخ که اگه همه محبتها همينجور بود و معرفت هنوزم تو وجودمون بود چه روزگاری می ساختيم.
آره اونجا روز خدا تموم شد. جايی که ما بوديم همه غمای عالمو از ياد می بره و فقط غم ديگرانو می بينی. اينجا آدمايی رو که تاريخ مصرفشون تموم شده دور ميندازن. اينجا آدما رو مچاله می كنن و ديگه کاری به کارشون ندارن.  اينجا پايان معرفت و عشقه. نه . تو خود اين مکان عشق هست. ارتباط اينجا و بيرون ولی... عشق نيست. خوشا بحال مايی که نيازمند محبتيم .  آری...


اينجا آسايشگاه سالمندان کهريزک نقطه ای کنار چشمان کاملا بسته ماست.


 


 


 


 


 


 


 


 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢ - محمد رضا داريوش
 

در اين روزگار بی درخت،
در اين دوره دودآلوده هراسناک،
در اين عصر اشک آميز پشت پنجره کوچه باغ شعر،
تو را به اندوه تلخترين وداع سوگند می دهم،
تو را به قداست شمشاد ها و عطر اقاقيها ،
تو را به آوارگی نسيم و عصمت شکوفه سوگند می دهم.
سوگند می دهم که مرهم نگاهت را از زخم باستانی من مگير.
می خواهم پرنده نگاه تو را از پشت پنجره ای بنگرم که اطرافش را پيچک ابديت در بر گرفته است. آن دم می خواهم گلهای زندگانی ام را در عطر گيسوانت پرپر سازم.
مادر تو را سوگند می دهم،
تو را

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢ - محمد رضا داريوش