...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ،۱۳۸٩  

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "   

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس

کلمات کلیدی:
 
موضوع انشاء : خارج چگونه جایی است؟
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩  

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز ( eeedz ) دارند !

مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !

در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!  

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !

تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!

مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند ...F یو !!!

اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !

اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید !

و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!

آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!

در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !

در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !

خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!

اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !

آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !

ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !

خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !

خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و

هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!

ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای

نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!

البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند ،

در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند ، بس که الاغند ،

در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد !

خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !

ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!

و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،

در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،

نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !

فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،

ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !

در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،

ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،

تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !

اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !

نیشخند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٩  

 یک آقاى اهل دلى ، به رحمت خدا رفته بود و راهى آن دنیا شده بود .

 در آن دنیا ، در پیشگاه عدل الهى ، اعمال خوب و بدش را در ترازوى نقد گذاشتند و او را به سبب اهل دل بودنش شایسته ى آن دانستند که به بهشت برود و فرشته اى از فرشتگان بارگاه کبریایى ، دستش را گرفت تا او را به بهشت ببرد . 

این آقاى اهل دل ، وقتیکه مى خواست وارد بهشت بشود ، متوجه شد که یک آقاى پیر مرد سپید مویى ، دم دروازه ى بهشت نشسته است و شباهت غریبى به رضا شاه دارد .

با خودش گفت : این آقا چقدر شبیه رضا شاه است !

فرشته گفت : خود رضا شاه  اس 

پرسید : مى توانم چند کلمه اى با او حرف بزنم 

فرشته گفت : چرا که نه ؟ 

آقاى اهل دل ، خودش را به رضا شاه رساند و سلامى کرد و گفت

-ببخشید که مزاحم تان میشوم قربان ! شما توى بهشت چیکار میکنید ؟ 

رضا شاه گفت : والله ! ما تا همین چند سال پیش توى جهنم بودیم ، اما از بس ملت ایران گفته اند ' خدا پدر شاه را بیامرزد ' به امر الهى ما را به بهشت آورده اند . 

آقاى اهل دل پرسید : خب ، چرا دم در نشسته اید ؟ 

رضا شاه گفت : والله ! از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، بیست سال پیش وقتیکه ما وارد بهشت شدیم ، یک دل نه صد دل عاشق یکى از  فرشتگان بهشتى شدیم ، اما قانون بهشت این است که بدون ازدواج نمى توان به وصال هیچ فرشته اى رسید .

حالا بیست سال است که من اینجا ، دم در ، نشسته ام ، و هیچ آخوندى وارد بهشت نمى شود که صیغه ى عقد مان را جارى کند


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٩  

در۱۳۸ کیلومتری شهر شیراز ، در جاده آسفالت شیراز به آباده ، کمی دورتر از جاده امروزی ( حدود ۳ کیلومتر) به بقایای شهری می رسیم که روزگاری پایتخت بزرگترین و بی نظیرترین پادشاهی جهان بوده است. این پایتخت در دشتی به نام مرغاب واقع است که مساحت تقریبی این دشت تقریباً ۱۵×20 کیلومتر است. رودی به نام پلور که البته در عهد باستان به آن مِدوس می گفتند در آن جریان دارد و در کل این دشت ۱۲۰۰ متر از سطح دریاهای آزاد ارتفاع دارد.

پیش از ساخته شدن پاسارگاد در دشت مرغاب ، این منطقه از تمدنی کهن برخوردار بوده است که روستاهایی مانند : تل نخودی ، تل سه آسیاب ، دوتولان ، تل خاری در هزاره های سوم و چهارم در آنجا ایجاد گردیده و در دوره خود دارای رونق و شکوهی بی نظیر بودند.

هنگامیکه بازمانده های این پایتخت کهن ایران را مشاهده می کنید ناخودآگاه از خود می پرسید چرا در اینجا این پایتخت بنا شده است؟ انگیزه از برپایی آن چه بوده است؟
بر اساس نوشته های تاریخ نگاران قدیم کوروش بزرگ ، آستیاگ ( آستیاژ ، آستیاگس) پادشاه ماد را در این دشت شکست داده و این کار مبنای ایجاد بزرگترین و قدرتمند ترین پادشاهی ایران می باشد. از این رو کوروش بزرگ فرمان بنای پایتختی را در این دشت داد. هرچند با ایجاد تخت جمشید ( توسط سایر پادشاهان هخامنشی ) برجستگی پاسارگاد کمتر گردید اما ارزشمند بودن آن هیچ گاه کمرنگ نگردید بطوریکه پس از بنای تخت جمشید هنوز پادشاهانی بودند که برای تاجگذاری پاسارگاد را برمی گزیدند. کوروش پاسارگاد را در۵۵۰ تا ۵۵۹ قبل از میلاد بنا کرد و البته در سال ۳۳۶ قبل از میلاد این شهر به همراه گنجینه پربهای آن به دست اسکندر مقدونی افتاد..

معنای پاسارگاد چیست؟

در مورد این واژه هنوز نظری قطعی داده نشده است اما هرودوت در کتاب خود ادعا می کند که پاسارگادی مهمترین قوم پارسیان بوده اند و ریشه هخامنشیان از آنهاست. پاسارگاد در برخی از نوشتارهای قدیمی پارسه گَدَ نیز گفته شده است. اما در کل معناهایی که برای آن مطرح شده است شامل: زیستگاه پارسیان ، تختگاه پارسه ، محل استقرار پارسیان و دژ پارسیان می باشد. در این دشت که در سینه خود هویت ایرانیان را نگه داشته و مانند بغضی در گلو هر لحظه منتظر حکایت تاریخ آن دوره است ، نشانه های زیادی از تمدن ایرانیان وجود دارد که البته مربوط به دوره های گوناگونی است.

این دوره ها را در کل می توان به سه دوره متمایز تقسیم نمود:

۱- آثار پیش ار تاریخ و قبل از هخامنشیان: در ایوان سنگی مسقفی ( البته امروز اثری از سقف در آن نیست ) در شما آرامگاه کوروش به نام تُل تخت ( تخت سلیمان) تکه سفالهای نقش داری و قسمتی از یک مجسمه مربوط به دوران عیلامی کشف شده است.

۲- دوره هخامنشی: شاید بدون هیچگونه شک و تردید بایستی گفت که با شکوه ترین آثاری که در حال حاضر در دشت پاسارگاد ایران می باشد ، مربوط به این دوره می باشد. آثاری مانند: کاخ پذیرایی کوروش بزرگ – کاخ شرقی با نقش برجسته انسان بالدار – کاخ اختصاصی کوروش بزرگ – تَل تخت – اولین چهارباغ ایرانی – آب نماهای کاخ شاهی – ویرانه برج سنگی – بنای معروف به زندان – دژ پاسارگاد – آتشکده پاسارگاد – حوضچه های سنگی و در نهایت آرامگاه کوروش بزرگ.

۳- آثار بعد از اسلام: مسجد اتابکان که توسط اتابک زنگی در رمضان سال ۶۲۱ ه . ق ساخته شده است.. کتیبه و محراب و قبله نمایی که بر روی قبر کوروش کنده شده مربوط به این دوران است. علاوه بر این اتابک زنگی در صد متری شمال آرامگاه کوروش بنایی اسلامی بنا کرده که البته امروز هیچ اثری از آن نیست و ویرانه ای بیش از آن نمانده است و از روی آن می توان به عظمت معماری دوران کوروش بزرگ پی برد که بنای آن هنوز پا برجاست اما سایر آثار بعد از آن یا کاملاً مفقود شده اند و یا بکلی ویران گردیده اند. در سال ۱۳۲۸ خورشیدی ، قطعه سنگی از یک کتیبه که روی آن جمله ( السلطان المطاع ابوالفارس) به خط ثلث زیبا حکاکی شده است از زیر خاک یافت شد و از آنجا که لقب ابوفارس مربوط به شاه شجاع مظفری (۷۵۹ تا ۷۷۶ ه. ق) بوده و چند سکه از او نیز در همان محل یافت گردیده می توان گمان برد که این پادشاه نیز در این منطقه بناهایی را ایجاد کرده بوده است که امروز از آنها هیچ برجای نمانده است.

آرامگاه کوروش بزرگ به همراه ستونها و درگاه مسجد اتابکان ( آثار دوره اسلامی )

قبله نما در گوشه غربی آرامگاه کوروش بزرگ( واژه قبله در گوشه سمت چپ دیده می شود.)

نقش برجسته انسان بالدار – اعتقاد بر این است که این تصویر ، ذوالقرنین یا همان کوروش بزرگ است.

آرامگاه کوروش بزرگ در سال ۱۸۴۰ میلادی کار دو هنرمند فرانسوی فلاندن و کست.

کمی که می گذرد و شما پس از مشاهده تمدن نیاکانتان به خودتان باز می گردید و می خواهید جای آنها بیاندیشید و کشف نمایید که آنها چگونه این بناها را ایجاد کرده اند. قبل از هر چیز توجه تان به مقبره باشکوه کوروش بزرگ جلب می شود. مدل سازه این مقبره با تمامی مقبره های سرزمین ما فرق دارد و به آن یگانگی خاصی می دهد. هرچند شاید برای ما فرق کند اما جالب آنکه مقبره ای دیگر شبیه به آن در سرزمین ما موجود است که بعد از آن ساخته شده است و شاید بد نباشد در اینجا به آن نیز اشاره ای کنیم که مانند بسیاری از اثرهای با شکوه سرزمین در حال نابودی است و آن مقبره ای در کازرون( سر مشهد) می باشد که به گور دختر ( آرامگاه منسوب به چیش پش – دوره هخامنشی ) مشهور است.آرامگاه کوروش بزرگ در طول این قرن ها با اُبهت ایستاده است ولی باستان شناسان هنوز نتوانسته اند بطور یقین بگویند که این بنا توسط کدام قوم سرزمین کوروش بنا شده است و هر کدام گمانه هایی زده اند. برخی آنرا طرحی از آن مردمان میانرودان بخصوص شبیه زیگورات می دانند. برخی دیگر آنرا طرحی مشترک و آمیخته از میان رودان و سایر اقوام می دانند. گروهی آنرا از آن قومهای لودیه و ایونیه خطاب کرده اند و برخی باستان شناسان می گویند این بنا از بناهای سنتی خود ایرانیان است و نظریه دهندگان آخر ادعا کرده اند سازه یونانی و یا ساخته شده اقوام آناتولی غربی است. اگر کمی به شواهد و آثار بر جای مانده بر روی بنا دقت نماییم می توانیم تا حدودی تشخیص دهیم که بنای فوق ساخته و پرداخته کدام یک از مردمان سرزمین کوروش بزرگ است. از آنجا که معماران ، ایونیه و لیدیه ای در ساخت بنا از ابزاری خاص استفاده کرده اند و در مقبره کوروش نیز این آثار یافت گردیده می توان حدس زد که این بنا توسط ایشان و به دستور کوروش بزرگ در زمان زنده بودن خود او ساخته اند :

۱- به کار گیری سنگهای تراش خورده که با اتصال های دم گیری شده اند.
۲-
اندازه داخلی اتاق با اندازه های ایونی مطابقت دارد.
۳-
نحوه برجستگی ها و فرورفتگی ها در حاشیه درگاه و سقف شیب دارد.
۴-
استفاده از بست های آهنی و سربی ، دُم چلچله ای.
۵-
اندازه های خارجی کل سازه. البته بیان گردیده که غیر از مهندسان و معماران ، مُغ ها نیز در ساخت آن مؤثر بوده اند و آنها توصیه کرده اند مقبره رو به شرق ساخته شود.

در مورد تاریخ ساخت قبر نیز گمانه ها مختلف است اما می توان تخمین زد که مقبره در ۵۳۰ یا ۵۴۰ پیش از میلاد بنا گردیده است. تصویر دم چلچله ای از آرامگاه کوروش بزرگ که می تواند گواه و تأییدی باشد بر معماران لیدی و ایونیه آرامگاه کوروش بزرگ. جنس فلزات از سرب و آهن می باشد. اما برخی از این دم چلچله های آرامگاه به سرقت رفته است اما جای خالی آنها هنوز باقی است


کلمات کلیدی:
 
مدیریت
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩  


انگلستان: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود.

ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

انگلستان: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند.

ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود.

 

انگلستان: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.

ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است.

انگلستان: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند.

ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود.

 

انگلستان: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود...

ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

 

انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.

ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند.

 

انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود.

ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد.

 

انگلستان: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند.

ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند.

انگلستان: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند.

ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند.

 

انگلستان: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.

ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند.

 

انگلستان: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است..

ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

 

انگلستان: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید.

ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد.

انگلستان: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.

ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند


کلمات کلیدی:
 
بدون شرح
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩  


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند...


کلمات کلیدی:
 
قلب کوروش شکست
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٩  

 

 

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟

خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

 _چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

 _خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

 خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

 _میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .

کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.

فرشته تاسف خورد. در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد. سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.

بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

 _چگونه آیینی است؟

_نیک است

 وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده. وفرشته چنین کرد.

 _همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

 _پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

 _خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟

کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

 عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت.

قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

 فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم. و فرشته گریست.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸  

تو اگر می دانستی / که چه زخمی دارد / که چه دردی دارد / خنجر از دست عزیزان خوردن / از من خسته نمی پرسیدی/ که چرا تنهایی......


کلمات کلیدی:
 
• عشق تلخ •
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۸  


نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!

از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل ،زیباست دل

گرتو زورق بان شوی ، دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم، بدان
من تو را بس دوست میدارم ،بدان

شوق وصلت را بسر دارم ، بدان
چون تویی معشوق ، عاشقم ، بدان

با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکویی پاک بود

روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم ،آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد
بخت ما حاضر به این وصلت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!

عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین ، گسسته تار و پود

گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!

بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است


کلمات کلیدی:
 
الاغ
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧  

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح


الاغ = خواب + خوراک


پس


انسان = الاغ + کار + تفریح


وبنابرین


انسان – تفریح = الاغ + کار


بعبارت دیگر


انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند


معادله ۲


مرد = خواب + خوراک + درآمد


الاغ = خواب + خوراک


پس


مرد = الاغ + درآمد


و بنابرین


مرد – درآمد = الاغ


بعبارت دیگر


مردی که درآمد ندارد = الاغ


 معادله ۳


زن = خواب + خوراک + خرج پول


الاغ = خواب + خوراک


پس


زن = الاغ + خرج پول


 وبنابرین


زن – خرج پول = الاغ


بعبارت دیگر


زنی که پول خرج نمی کند = الاغ


 


نتیجه گیری:


 از معادلات ۲و۳ داریم:


مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند


پس:


 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..


 و


 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.


بنابرین داریم ...


مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:


مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!


کلمات کلیدی: